تبليغاتX
من در اینجا
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
تفریبا سه چهارم پول جایزه ام رو دادم کت و شلوار تیره خریدم که برم جایزه ام رو بگیرم!


پ.ن.

خدا شفام بده!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

چند وقت پیش با بچه ها توی یه جمع دوستانه نشسته بودیم و سر به سر هم میذاشتیم. یکی از دوستان در مورد من گفت: "ببین، به جان خودم دیگه چهره اش هم اون معصومیت قبل رو نداره". شاید شوخی می کرد؛ ولی من بد جوری به خودم لرزیدم. قبول داشتم که تغییر کرده ام، ولی نه دیگه اینقدر. البته اون دوستان تقریبا همونی که دو سال پیش بودند مونده بودند.

پ.ن.

کدوم معصومیت؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 2  توسط مداد آبی  | 

دو تا از ادکلن هام رو خیلی دوست دارم. یکی شون خنک و اون یکی گرمه. ولی هر دو شون یه نقطه مشترک دارند!

ElemetMotion

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.

برای ثبت در تاریخ!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

بالاترین و فیسبوک و گوگل ریدر با چند تا سایت دیگه شده راه فرار من از خودم. حوصله خودم رو که ندارم می پرم توی یکی از اینها. زل می زنم تا خودم رو مشغول کنم، تا فکر نکنم. تا خودم رو نبینم. شما که غریبه نیستید اگه هم رو ببینیم دعوامون می شه. از قدیم گفتن دوری و دوستی.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 3  توسط مداد آبی  | 

دو تا چشم سیاه داری ...

تو اون چشمات چیا داری؟

بلا داری، بلا داری.


پ.ن.

برای تو اسب آبی من که همه فکر می کنن گودزیلایی! یا شاید هم خرس.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

یک شاخه گل سرخ.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0  توسط مداد آبی  | 

نمی دونستم اینقدر به گذشته آدم ها حساسیت دارم. فکر می کردم می تونم از آدم ها بگذرم، از گذشته هاشون و رفتارهاشون. همیشه تلاش می کردم که فراموش کنم نکات منفی دیگران رو و اگر چیزی به خاطر می سپارم از خوبی های دیگران باشه. اما حالا می بینم که یه مدتی هست کارم شده تمرکز روی نقاط منفی آدم ها و گذشته هاشون. حتی بعضی وقت ها می شینم و گوشه های ذهنم رو جستجو می کنم برای یافتن نقطه تاریکی که احتمالا فراموش کرده ام و می خوام که از زیر خروارها خاطرات تلخ و شیرین دیگه بکشمشون بیرون. البته نه همه آدم ها؛ فقط اونایی که دور و برم هستند! البته نه، در مورد یکی هم که از قبل با وجود گذشتن ازش با خودم قرار گذاشته بودم که برای همیشه در ذهنم داشته باشم رفتارش رو، که مبادا فراموش کنم و دوباره همچون وضعی پیش بیاره، تازه گی ها دارم احساس بدی پیدا می کنم. قبل تر ها حس بدی نداشتم و فقط دیگه برام بی اهمیت بود.

شاید همش بهانه است؛ اما هر چی هست می دونم که داره سیاهی اش دلم رو هم تیره می کنه. همیشه نگران این بوده ام که مبادا روزی بیاد که شاهین میزان اخلاقیاتم به سمتی کج شده باشده . حسی که الان دارم اینه که دیگه شاهین وسط ترازو نیست و این خوب نیست.


پ.ن.

گفتم شاهین و یاد ترازوی مغازه بابا افتادم. اون وقت ها شش هفت سالم بود. ولی از همون موقع یادمه شرط میزان بودن ترازو اینه که قبل از گذاشتن چیزی توی کفه ترازو دو تا شاهین رو بروی هم باشن. اگه نباشن دغلی در کار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 4  توسط مداد آبی  | 

قصه ما شده قصه ماهی و آب دریا. تا وقتی توی آبی متوجه اون نیستی؛ ولی به محض اینکه ازش می پری بیرون می بینی نفست بند اومد، با سر برمی گردی توش.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22  توسط مداد آبی  | 

دیدن کنسرت U2 از YouTube بصورت زنده واقعاَ لذت بخش بود.

خدا پدر این فن آوری های جدید رو بیامرزه، و مخصوصاَ گوگل رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1  توسط مداد آبی  | 

نمی دونم چرا اون ذوق و شوقی که در دخترها برای عروس شدن هست در پسرها برای داماد شدن نیست؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22  توسط مداد آبی  |