|
این منم، آنچه که فکر می کنم، دوست دارم و جستجویش می کنم.
|
مطمئناً پیرمرد را آنقدر دوست داشته که اینقدر زندگی کرد تا حاصل آزادگی و نیکمردی و پایمردی در راه احقاق حق در زندگیاش را، که همانا نیکنامی در هنگام مرگش بود، به چشم ببیند.
پ.ن.
دلم گرفت. روحش شاد.
پ.ن.
همه چیز هست به جز تایر زمستانی!
- و کور شوم اگر دروغ بگویم/ کسی میآید/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچ کس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد ...
- در تجربه خداوند، بر خلاف تجربه طبیعت که قانونهاش بعد از آزمایش به دست میآد، اول باید به قانونی ایمان بیاوری و بعد اون رو آزمایش کنی.
- خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خدا ایمان داره.
- پرویز فکر نمیکند، پرویز شاد است، پرویز راحت است.
* روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز.
پ.ن.
هر چه بُری بِبُر مَبُر رشته الفت مرا هر چه کَنی بِکَن، مَکن خانه اختیار من
رنگها و بیرقها و نشانها را رها باید کرد. دید "حق" کجاست، و عدالت را و آزادی را کجا میتوان یافت. نشانها به تنهایی نمیتوانند نشانگر و میزان باشند. میزان اگر نشان بود "نشان" قرآن بر سر نیزه نیز میزان میبود.
نشان عدالت و عدالت خواهی ثابت نمیماند که ظالمان و مستبدان هم پس از مدتی در صدد استفاده از همان نشان عدالت و آزادی برای ظلم و استبداد خویش خواهند آمد. "نشان" عدالت و آزادی زمانی پوستین چرم کاوه آهنگر بود، زمانی بیرقی سبز بود، زمانی رنگ خون بود و زمانی دیگر پرچمی سبز و سفید و سرخ. هیچیک به خودی خود ارزش ندادند که ارزش آنها به خاطر "نشان" بودنشان است برای عدالت و آزادی. هر یک از اینها را کسانی پس از چند صباحی ستاندند و مردم "نشانی" دیگر برای امید و آرزویشان، عدالت و آزادی، برافراختند. در بند "نشان"ها نباید ماند حتی اگر قرآن باشد که گاهی بر سر نیزهها میبرندش.
و البته گاهی دیدن اینکه برخی نشانها دیگر "نشان" نیستند راحت نیست.
فرمان آرا کار خودش را کرده و حرف خودش را زده، بسیاری درست و شاید اندکی نادرست. اما این ابراهیم در آتش است یا گلستان، الله اعلم.
-عقاید یک دلقک، هانریش بُل.
صداقتی که در این جمله هست همیشه قابل تردید است. اما اگر تردیدی در صداقت این جمله نباشد الحق آنجا بهترین جای دنیاست.
این فرآیند بازگشت پذیر است؟
